تُنگ، کاریز ِروستای من : کرناوه شیرین

اینکه چرا این همه از روستای زادگاهم ، کَرناوه شیرین می نویسم. مگر این روستای 500نفره و 120 خانوار چه کششی برای پژوهش و نوشتن دارد!خود سخن و حدیث مُفصلی دارد که در این اندک و مُجمَل نمی گنجد.نوشتن من و نوشتن از روستا ، خود سِتایی و روستا سِتایی نیست، بلکه بهانه ای است برای نوشتن و گفتن تا برخی مفاهیم جّدی و مهم را از این رهگذر بیان کنم.وگرنه روستایی که مرزی است و بی آب، روستایی که پاییز دل انگیز و برگ ریز ندارد، تنها بهار موقت آن در طی 30 روز حرف برای گفتن دارد،نیاز به این همه قلمفرسایی ندارد !

بهار نشده ، دخترکان روستا پا به پای بابا و مامان رُفت و روب و شستشو می کنند، حیاط و خانه را . تا گَردی از تُوز و دولاخ سال گذشته بر گِرد خانه و کاشانه نماند، چون شگون ندارد.پِسرکان از جوی روستا با "دبه های" دسته سیمی و دسته پلاستیکی و "حلب های دسته چوبی نفت"، آب می آورند. کاهگل های ریخته شده را با "گِل ماله" ترمیم می کنند. فرش و نَمد ها را از گَرد و خاک پاک می کنند.اینک خانه پاکیزه ،نیاز به دوشیزه ای دارد تا سفره آرایی کند. سفره هفت سین مانند نگین انگشتری بر دل اتاق میهمانخانه نقش می بندد. سفره ایی با نقش و نگارهای 30 سال پیش ، ماهی، میوه های گوناگون ، نان برشته و... هفت گیاه و هفت خوراک سفره را خود صاحبخانه تامین می کند. درختان سنجد و سیب ، باغچه سیر ، مزرعه گندم و دستاورد سمنو همه و همه از روستا به دست می آید. این سفره سودمند و طبیعی اینک یک ماهی خوش رنگ و پولک کم دارد. در گذشته رسم نبود ماهی را بر سفره بگذارند، زیرا در روستایی مانند زادگاهم ، کرناوه شیرین، ممکن نبود کسی با کامیون یا"تُنگی "ماهی سفره هفت سین بیاورد . تنها کاریز روستا ، تُنگ بزرگ ماهی سفره هفت سین روستا بود. مردم "در بندِ" روستای زادگاهم که میان دو رشته کوه به موازات جغرافیای طبیعی آن زندانی و دربند بودند، دوست نداشتند این جانداران آبزی را به بند بکشند!در قانون و قاموس روستا اسارت معنی نداشت. گاو و خَر ، مرغ و ماکیان ، گله بز و گوسفندان ، همه در طبیعت خدادادی یَله و رها بودند، مگر شب، تا از دسترس گُرگان درنده و روبهان و شغالان لجباز و یکدنده دور بمانند! ماهیان هفت سین روستا در تُنگ بزرگ کاریز روستا یله و رها بودند. غذای شب مانده روستاییان را می خوردند، بر خلاف آن ها که تَرکه ای و نازک بودند، آنها روز به روز از سَر گُنده می گشتند! ماهیان گُنده و چاق، کسی را وسوسه شکار نمی کرد. در روستا پزشکی نداشتیم که بگوید دستکم هفته ای دوبار باید "ویتامین دی" خُورد!شنای گاه و بیگاه ماسیان و ماهیان در دل شب، گُواه این بود که کاریز همچنان آب دارد و آب یعنی زندگی جاریست.بر خلاف پزشکان ، بزرگان و مُتشَرعان روستا ، که بنده از این تبار هستم، خوردن ماهی را هر چند برای سرگرمی و دَوا "حرام و مکروه" می دانستند، زیرا باور آنها بر این بود ، اگر ماهی ها بمیرند، آب خشک می شود!ماهی ها نقش" پاکبانان دهیاران "امروزی را داشتند. آنها با رفت و آمدهای روزانه و شبانه خود به درازای یک کیلومتر ، کاریز و جوی آب را لایروبی می کردند و اینگونه بر سرعت آب افزوده می شد ودیگر نیاز نبود، کدخدا دست به دامان داروغه و مامور دولت شود و درخواست بودجه و اعتبار کند برای لایروبی!

باری!در تابستان 1376 ، بیست سال پیش ،روستا از نعمت برق، برخوردار شد. برق جاده آورد. جاده و زیر ساخت "بهداشت" به همراه داشت. بهداشت برای سلامت روستاییان و تنظیم خانواده آمده بود ، البته با همان شعار "علیرضا مرندی" وزیر وقت بهداشت که دو بچه کافیه!بهداشت آمده بود تا بیماری های مشترک دام و انسان را دَوا کند! بهداشت آمد تا آب جاری و روان روستا را کُلر زنی کند تا فرزندان و نوادگان روستا ییان مانند" لاله و لادن یَثربی" به هم نچسبند و یا مانند پروفسور "اِستفن هاوکینگ" ، ناقص نشود و یک عمر در صندلی چرخدار جا خوش نکند!؟! آب کاریز کُلر زنی شد و در آنی ماهیان این تُنگ رَوان چون خس و خاشاک به سطح آب آمدند و از آن وقت تاکنون مردم روستای زادگاهم هیچ گاه در سفره هفت سین شان ماهی ندارند ! ماهی ها مُردند. آب خشکید. درخت سنجد هیزم و هیمه گُلخن گرمابه و سوخت تنور شد. درخت سیب بَر تنه و ساقه خود خشکید و دیگر هیچ مزرعه ای گندم نَرویاند!و هیچ کودک و نوجوان و جوانی برای تماشا و شنای ماهیان به سرِ کاریز نرفت! کاریز خشک شد. کاریز اکنون" خاک ریز" شده است!

28اسفند96

/ 0 نظر / 57 بازدید