از سر ناچاری و بیقراری....به؛ داعش و داعیش

دشمن خینی

 کی خسته شد این طایفه از  غارنشینی

‌اینگونه به شهر آمد و شد شحنه‌ی دینی؟!

 

پیش آمده آیا که در آشوبترین خواب

بر  صندلی  موعظه  یک  گاو   ببینی؟!

 

می‌بینم و درحیرتم ازاین که خری لنگ

شیری  شده  در  مزرعه‌ی سیب‌زمینی....!

**

ناگاه رسیدند و کشیدند و به دندان

هر سیب و اناری که پرید از لب سینی

 

مشتی سروپا ریش و پیام‌آور تشویش

با طول  جهان‌بینی‌شان  تا   نوک بینی...

 

می‌گفت،زنی کُرد که: «زخم همه تاریخ

خوردیم   و  ندیدیم   ستم‌های چنینی!

 

آیا شده یک صبح،  به‌یکباره  بفهمی

باید که   به‌سوگ  همه ایلت  بنشینی؟

 

من دیدم  و سر می‌بُرد  از  بوته‌ی انسان

هر گل که نصیبش شود، این دشمن خینی»!

**

با سوزن در شیشه فرورفته بگو، آی

آن کولی یک چشم  کجا، آینه‌بینی؟!

 

جز سوگ نمی‌خواهی و جز زخم نداری

دعوا  سر مرگ است  در  این کارگُزینی!  

 

بی‌تربیتی می‌شود  اما  تو   بر آنی

تا روی بهشتی که برین است؛ برینی...

**

ای خاک پر از خاطره‌ی  کوزه و انگور

حاشا که بنوشم  می از این کاسه‌ی چینی!

برگرفته از :http://www.sandifal.blogfa.com/

/ 2 نظر / 9 بازدید
سپاهی لایین

dem baş, hevalê minî fikir qaş û ziman xwaş....mîna wekî din,le rindîyan lez kî û je jiyanê hez kî. mal ava.